گل يا پوچ ؟

[ و در گفتارى فرموده است که : ] و بر آنان واليى فرمانروا شد که کار را بر پاداشت و استقامت ورزيد تا دين برقرار گرديد . [نهج البلاغه]

از: فاطمه سادات مخبر  سه‏شنبه 18/10/1386  ساعت 7:30 عصر  

+ برف و تعطيلي و سوغاتي


مامان و بابام رفته بودند تهران تا به استقبال بابائي که ميخواست از مکه بياد برن براي همين هم من و خواهرام خونه عموم بوديم . صبح زود تو خونه عموم اينها منتظر سرويس بودم که برم مدرسه . يهو عموم به خاله ام (آخه به زن عموم ميگيم خاله) گفت : ببين فاطمه سادات تعطيله يا نه ؟ خاله گفت : چرا مگه چه اتفاقي افتاده؟ عموم گفت : به بيرون يک نگاهي بينداز ! يک کوران شديدي شده که نگو گفتم شايد مدرسه ها تعطيل باشه ! اتفاقا عموم درست گفته بود و من تعطيل بودم . آن روز حوصله ام حسابي سر رفته بود مونده بودم چه کار کنم که يادم اومد کتاب خطبه غدير همرامه تيز پريدم و شروع کردن به خوندن .


1 ساعت بعد مامانم  که ديشب آخر شب از تهران برگشته بود اومد دنبالم و منو به خونه برد . آنقدر برف و کوران شديد بود که سر تا پامون رو برف پوشونده بود . من که نزديک بود کله ملق بشم .


اما همين که رسيديم به خونه گل از گلم وا شد آخه بابائي سوغتيهاي من و خواهرامو فرستاده بود قم . براي من يک کتوني و يک روسري و يک لباس و يک جوراب باحال و يک گل سر عروسکي ناز آورده بود .


آخه وقتي آدم فقط 2 تا دختر و 1 پسر داشته باشه و فقط 3 تا نوه با حال ميشه ديگه چون کلّي سوغاتي گير نوه ها مياد .


خلاصه اين برف براي من حسابي برف شادي بود .


نظرات شما ()

از: فاطمه سادات مخبر  دوشنبه 30/7/1386  ساعت 10:43 عصر  

+ وقتي بابا خونه نبود

با اينکه پدرم از تبليغ برگشته و من دوباره ايشان را ديدم اما دلم مي خواهد اين نامه رو که براي بابام نوشته بودم ( وقتي رفته بود تبليغ ) بگذارم روي وبلاگم .


...................................................................


سلام پدر عزيزم . وقتي که شما مي رويد تبليغ دل من ميگيره و انگار سالهاست شما رو نديدم . ماه رمضان امسال که من خوابم  برده بود نديده بودمتان ولي مجبور شديد که برويد ، براي من مثل يک رؤياي وحشتناک بود تا اينکه مامان به من گفت : وقتي که خوابت برده بود ، بابا آمد تو رو بوسيد و رفت .


 



با خودم فکر کردم : چه خوب که مادرم اين مطلب را به من گفت چقدر مهربانه که نخواسته من ناراحت بمونم . چه پدر مهرباني دارم  که حتي توي خواب هم به من محل ميگذاره و منو مي بوسه .


آخه مي دونين من مامان و بابام رو خيلي دوست دارم . حتي بعضي وقتها که توي مدرسه ام احساس مي کنم که پدر و مادرم به مسافرت کيش ، قفقاز ، تبريز ، کرمان، کرمانشاه ، اصفهان ، اراک ، بابل ، ساري ، گلستان ، گرگان ، بم ، مکّه ، مدينه ، کربلا ، سوريه ، نجف ، مرکزي ، مشهد ، سمنان ، شهر کرد ، ياسوج ، آذربايجان شرقي ، ايلام ، ... ، يا قاره آسيا يا آفريقا و ... رفته باشند .


بابا وقتي شما نيستي مامان به زينب سادات ميگه تا شعري را که يادش داديد برامون بخونه و داستان سارا کوچولو را.


اين بود مختصري از احساسات ما وقتي شما پيش ما نيستيد .


نظرات شما ()

از: فاطمه سادات مخبر  جمعه 30/6/1386  ساعت 4:5 عصر  

+ مسواک عزيز ، کجايي ؟

آخه چرا ؟ چرا بايد دندونهامونو داغون کنيم بعد هم بريم کلّي پول بديم و درد بکشيم و گريه کنيم تا آقاي دندون پزشک يه فکري برامون بکنه .


بي دندون


نمونه اش خود من ! آره خود خودم . اوضاع دندونام حسابي بي ريخت شده بود دور از جونم شده بودم مثل پير زنها . هيچي نمي تونستم بخورم . مامانم از دکتر برام وقت گرفت و قرار شد ساعت 7:30 بعد از ظهر بريم مطلب دکتر. من و بابام نفهميديم چه جوري افطار کنيم و بدو بدو خودمونو برسونيم مطب دکتر .


وقتي روي صندلي مربوطه نشستم دکتر يک خروار اسپري بي حس کننده خالي کرد توي دهنم و بعد هم يک آمپول زد که احساس کردم لپم اندازه توپ فوتبال شده . با همه اين کارها وقتي دکتر افتاده بود به جون دندونهام و مدام مي گفت : ( بچه جان دهنتو وا کن ، واز تر ، واز تر ، نبندي ها ... ) درد بي چارم کرده بود. يواش يواش گريه مي کردم که دکتر گفت : ( تو ديگه بزرگ شدي نبايد گريه کني ) .


دلم مي خواست خود دکتر رو بندازم روي اون صندلي و همونطوري که گريه منو در آورد بيفتم به جونش آنوقت ببينم گريه اش در نمي ياد ؟


 


خوب شد ؟!


اما بعدش فکر کردم آخه اين چه کاري بود که من نکردم؟ آره همين مسواک زدن ، همينو مي گم . آخه مگه يک مسواک درست و حسابي زدن چقدر کار داره که ما بچه ها تنبلي مي کنيم . اونوقت مجبور ميشيم اين همه بيچارگي بکشيم .خدائيش من که از اين به بعد درست مسواک مي زنم .


شما هم ميل خودتونه مي تونين مسواک نزنين تا دکتر مثل من گريه تونو دراره .


 


 


حالا خوبه !


نظرات شما ()

از: فاطمه سادات مخبر  پنجشنبه 15/6/1386  ساعت 9:40 عصر  

+ به نظرتون گله يا پوچ ؟

عمو باغبون  از من پرسيده بودن که چرا اسم وبلاگم گل يا پوچه ؟


من هم براي ايشون و براي بقيه دوستام توضيح مي دهم که چرا گل يا پوچ ؟


نه اين که فکر کنيد از تلويزيون ياد گرفتم ها  ! نه. بابام اين ها از بچگي بازي ميکردند بعد هم به من ياد دادن . اون موقع هنوز تلويزيون گل يا پوچ نداشت .


ببينين ، به نظر من آدمها گاهي يه حرفايي مي زنند که کلي به درد مي خوره . آدم ازشون يک چيزي ياد ميگيره يا آروم ميشه من به اين حرفها مي گم  ) .


بعضي ها هم روم به ديوار   فقط حرفهاي بي خود مي زنند . حرفهايي که هيچ خاصيتي نداره .


به قول چهارشنبه ( همون چهار شنبه که شنبه بهش ميگه چهارشنبه   ) مي دوني ؟!


اين جور حرفهاي بي سر و ته و بي خاصيت رو بهش مي گم پوچ .


حرفهايي که آدم از سر و ته حرفاشون چيزي سر در نميارد . چرا ؟! خوب واسه اين که سر و ته درست و حسابي نداره ديگه .


حالا شما بگيد اينايي که گفتم   بود يا  ؟


نظرات شما ()

از: فاطمه سادات مخبر  جمعه 2/6/1386  ساعت 4:15 عصر  

+ خونه عمو اينا

دعاي کميل يعني چي ؟ چرا شبهاي جمعه بايد بخونيم ؟ مگه توش چي نوشته ؟ من که فعلا خيلي سر ازش در نمي آرم ولي اين شب جمعه خونه عموم اينها بزرگترها چسبيده بودند بهش و همينطور مي خوندنش.


ما بچه ها که خيلي حاليمون نبود  ( البته به جز خواهر بزرگم و دختر عموم که خودشون از هول بازي تند تند دعاشون رو خوندند و به ما پيوستند ) تيز رفتيم پاي کامپوتر    . اول بازيهاي پسر عموم رو چک کرديم ببينيم چي داره ! مي خواستيم بهترين بازي رو پيدا کنيم . پسر عموم گفت : بريم  کرمولک ( ببخشيدها اسمش بي ادبيه   ) بازي کنيم کرمولک يه بازي کامپيوتريه که اون داره بعد از يک بازي مفصل رفتيم سراغ کارتونها و گربه چکمه پوش را انتخاب کرديم که ببينيم اما هنوز نصفشو نديده بوديم که گفتن بيايد شام بخوريد .  شام کرفس پلو بود خواهر کوچيکه ام اصلا لب به غذا نزد .


بعد از غذا رفتيم و نشستيم پاي بقيه کارتون . بعد از کارتون دوباره رفتيم سراغ کرمولکها و باهاشون بازي کرديم . خلاصه تا آخر شب چشمامون از کاسه در آمد   ( يکي نيست بگه خوب آخه مجبوري بچه جون ؟! ) .


نظرات شما ()

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/6/1387- 12:36 ص] يک خاطره تابستاني
[13/1/1387- 4:1 ع] نسيم تازه بهار
[26/11/1386- 10:55 ع] براي امام گلم
[5/9/1386- 2:33 ع] آرامش جان
[آرشيو شده ها]

فهرست


1773 :کل بازديد
1 :بازديد امروز
12 :بازديد ديروز

درباره خودم


گل يا پوچ ؟

لوگوي خودم


گل يا پوچ ؟

لوگوي دوستان













لينک دوستان


وب نوشت
روانشناسي آيناز
پيک گردان
شاعر کوچک

آواي آشنا


اشتراک


نام:

ايميل:

 

آرشيو


قبل از این [5]

طراح قالب